تبليغاتX
چشمه ی آفتاب

چشمه ی آفتاب

دوستان خدا کیانند:

 

گفته بودم قراره از 12امام علیها سلام بنویسم اما وقتی از علی حرف می زنی  ،انگار صحبت از فاطمه برتو واجب می شه . چطور می شه از علی گفت و از فاطمه نه؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

«عفت» اگر معنی یافته است از رفتار فاطمه است

 و

«حیا» اگر هست یادگار اوست.

 

ای فاطمه !...

عشق را هم زتو باید آموخت

ومناجات و صمیمیت را .

وعبودیت را

و خدا را، هم باید ز کلام تو شناخت.

خانه از نام تو عرفان دارد و شب از یاد تو عطراگین است .

 

ولی افسوس که خفاشان شب دوست و گریزان از نور، تو را چون خاری در دل ودیده ی خویش دیدند ...

 

گریه هایت هم سند مظلومیت بود

 

واشکهایت سند مظلومیت علی !

وبودن تو ، دشمن آزار بود و خیلی چیزها را به یاد می آورد ؛ وآنها که از یادآوری بدشان می آمد تو را از مردم گرفتند ؛ تا آیه ای قائم نباشد...  تا شاهدی شهادت ندهد.... تا نشانه ای از پیامبر ، وجود نداشته باشد .

اینک آیا نامعلومی فبرت ، خیلی راز ها را معلوم نمی کند ؟

تو در کجای مدینه آرمیده ای ... ای آرامش مدینه؟

تو را کدام قسمت از خاک یثرب در برگرفته؟

فاطمه! ....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آبان 1384ساعت 7:13  توسط  منتظر  | 

 

.. زمانی خیال ازدواج با فاطمه در سرم افتاد ،اما گستاخی آن را نداشتم که به رسول خدا

 

 بگویم .این خواسته شب و روز در دل و جانم خلجان می کرد تا آنکه روزی نزد آن

 

حضرت رفتم . به من فرمود :« ای علی ،میل به ازداج داری ؟»

 

 گفتم : خدا و پیامبرش بهتر می دانند !(گمان کردم پیامبر (ص) می خواهد یکی از زنان

 

قریش را به ازدواج من دراورد و من ترسیدم فاطمه را از دست بدهم.)

 

با این دلنگرانی از حضرت جدا شدم و به خود نیامدم تا آنکه پیک رسول خدا نزدم آمد

 

 وگفت : علی بشتاب!

 

شتابان نزد آن جناب رفتم و داخل شدم، به او نگاه کردم . دیدم تا کنون آن حضرت را که

 

در اتاق ام سلمه بود ،این همه شاد نیافته ام !

 

چون مرا دید ،چهره اش از هم شکفت و چنان لبخندی زد که توانستم سپیدی دندانهایشان را

 

ببینم ! فرمود: « پیشتر بیا!  که خداوند مرا از دقدقه ای که برای ازدواجت داشتم ،آسوده

 

کرد .»

 

گفتم چطور؟!

 

فرمود : «جبرئیل با دو شاخه از گیاهان بهشتی نزد من آمد و آنها را به من داد . گرفتم و

 

بوییدم که ناگاه بوی خوش مشک از آنها ساطع شد . چون جبرئیل آن دو شاخه را از من

 

گرفت ، پرسیدم : داستان چیست ؟! گفت : خدا فرمان داده است تا در آسمان ، مراسم پیوند زناشویی علی و

 

فاطمه بر پا شود ....»

 

(به هر تقدیر) چون (رسما) برای خاستگاری فاطمه ، نزد رسول خدا (ص) رفتم ، پرسید :

 

 پول نقد چقدر داری ؟

 

گفتم چیزی جز شتر و اسب و زرهم ندارم !

 

 فرمود : اسبت را باید به ناچار برای جنگ و جهاد داشته باشی . شترت هم که خویشاوندانت

 

 را این سو و آن سو می برند ؛ اما زرهت مَهر همسرت باشد.

 

از نزد آن حضرت در حالی که زره را بر دوش چپم گذاشته بودم ، بیرون آمدم و به بازار رفتم

 

، و آن را به چهار صد درهم سیاه هجری فروختم ..سپس نزد رسول خدا برگشتم و پول ها

 

 را پیش رویش نهادم .آن حضرت بی آنکه در باره  مقدارآن ها از من بپرسد، بلال را

 

 فرا خواند؛ مُشتش را پر پول کرد و به او فرمود:  با اینها برای دخترم مواد خوشبو کننده بخر .

 

سپس، امّ سلمه را صدا زد و فرمود : برای دخترم تشکی تهیه کرده و درونش را از لیف

 

 خرما پر کن . برایش بالاپوش و چادری پشمین بخر و بیش از این چیزی برای او نگیر

 

 که اسراف است !

 

چند روزی سپری شد و من در حالی که در باره ی  دختررسول خدا (ص) چیزی به آن

 

 حضرت نمی گفتم ، صبر کردم تا این که نزد امّ سلمه رفتم .

 

به من گفت: چرا به رسول خدا نمی گویی همسرت را پیش تو بفرستد ؟!

 

گفتم شرم دارم چیزی در این باره به او بگویم . امّ سلمه گفت : پیشش برو که می داند

 

چه درد ودلی داری !

 

نزدش رفتم و چیزی نگفته بیرون آمدم ، تاب نیاوردم باز نزدش رفتم و دوباره چیزی

 

 نگفتم و بیرون آمدم . سرانجام رسول خدا (ص) فرمود : فکر می کنم دوست داری با

 

همسرت باشی !

 

گفتم پدر و مادر به فدایت ،همینطور است . فرمود : اگر خدا بخواهد ، فردا .

 

و این چنین عشق آغاز شد ...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آبان 1384ساعت 8:17  توسط  منتظر  | 

 

علی در روزگار خویش بی نظیر بود ، یکتا بود ، فقط گروه انگشت شماری که حتی از انگشتان

 

 دست هم تجاوز نمی کردند، بودند که علی را درک می کردند، علی را می فهمیدند ، علی را واقعا

 

 دوست می داشتند و از او پیروی می کردند ؛ اما عده ی انها بسیار قلیل بودند . علی تنها بود و

 

نمونه ی تنهایی او همان بود که در میان نخلستان های فرات سر خود را به داخل چاه فرو می برد

 

و زجه می زد ، فریاد بر می آورد.

 

این نشانه ای از تنهایی او بود که درچنین دنیایی کسی او را درک نمی کرد ،عدالت او را نمی فهمید

 

 وحتی نمی توانست با حق و حقیقتی که علی نمونه ی آنست ، زندگی کند .

 

حکایت

 

در زمان حکومت حضرت علی در کوفه ،زره آن حضرت گم شد . پس از چندی در نزد یک مرد

 

 مسیحی پیدا شد . علی (ع) او را به محضر قاضی برد و اقامه ی دعوی کرد که : «این زره از ان

 

 من است و نه من آن را فروخته ام و نه به کسی بخشیده ام و اکنون آن را نزد این مردد یافته ام. »

 

قاضی به مسیحی گفت: خلیفه ادعای خود را گفت اکنون تو چه می گویی ؟

 

او گفت :« این زره از آن منست در عین حال گفته ی مقام خلافت را تکذیب نمی کنم ، ممکن است

 

این خلیفه اشتباه کرده باشد.»

 

قاضی رو به علی کرد و گفت تو مدعی هستی و این شخص منکر است علیهذا بر تو است که

 

 بر گفته ی خود شاهد بیاوری .

 

علی خندید و فرمود :« قاضی راست می گوید ،اکنون می بایست که من شاهد بیاورم ولی من شاهد

 

 ندارم .»

 

قاضی روی این اصل که مدعی شاهد ندارد به نفع مسیحی حکم کرد و او هم زره را برداشت و

 

 روانه شد؛ ولی مرد مسیحی که خود بهتر می دانست که زره مال او نیست پس از انکه چند گامی

 

 پیمود ،مرتعش شد و برگشت و گفت : این طرز حکومت و رفتار از نوع رفتارهای بشر عادی 

 

 نیست ؛از نوع حکومت انبیاء است و اقرار کرد که زره از ان حضرت علی (ع) است .

 

طولی نکشید او را دیدند که مسلمان شده و با شوق و ایمان در زیر پرچم علی در جنگ نهروان

 

 می جنگد .

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آبان 1384ساعت 6:35  توسط  منتظر  | 

                                       به نام الله معشوق علی

 

علی زیباترین سروده ی هستی

 

کوزه به دست کنار دریا ی خروشان و گوهر خیزی امده ایم که شیرین است

 

و بیکرانه ودیرین و جاودانه از جنس نور که در بلندای امواجش می توان نظاره

 

 گر شکوه پاکی بود و گستره ی نورانیش را یکجا در اوج قداست و درخشندگی یافت.

 

اری! کوزه به دست به کنار دریایی امده ایم ،

 

نه اینکه فکر کنید بحر بیکرانه را در کوزه جایگیر پنداشته ، خیال پیمودن ان رادر

 

 ذهن پرورانده ایم ، نه چنین ساده اندیش و خام خیال نیستیم .

 

علی بزرگ است ولی چه کسی اجازه دارد از بزرگی او سخن بگوید ؟علی از هر

 

 چیزی که بگو ئیم و بنویسیم  باز هم بزرگتر است . او در فهم ما نمی گنجد ، اما

 

می گویم قطره ای از بحر بیکران وجود او...

 

******************

 

واین چنین خورشید و مولود کعبه، تابیدن اغاز کرد :

 

قبل از ظهر سه شنبه دهم عامل فیل گروهی از جمله عباس عموی پیامبر(ص)

 

که در جوار خانه ی کعبه نشسته بودند دیدند که فاطمه دختر بنت اسد بن هاشم

 

وارد مسجد الحرام شد در حالی  که درد زایمان او را بی تاب ساخته بود .

 

 

لختی بعد به نزد خانه ی کعبه رفت و سر به دیوار نهاد و گفت : بار الها من به

 

 تو به همه ی پیامبران و کتابهایی که از سوی تو امده ایمان دارم ..پروردگارا

 

 به حق این نوزاد که در بطن من است ، ولادت او را به من سهل گردان..

 

 

هنوز راز و نیاز او با خدا تمام نشده بود که بخش پشتی مکه شکافته شد و

 

 لحظه ای بعد با ورود فاطمه  به داخل بیت به حالت نخست باز گشت .

 

حاضرین که در مسجد بودند شگفت زده به سوی خانه رفتند تا ان را بگشایند

 

؛ اما چون گشوده نشد دریافتند که این خواست حضرت حق است . مکه حیران

 

 و مبهوت ازین رویداد بی سابقه سه روز چشم بر هم ننهاد و نفس در سینه ها

 

حبس داشت تا اینکه در 13 رجب دیوار خانه ی کعبه شکافته شد و فاطمه در

 

حالی که مولودی در اغوش داشت از ان خارج شد و پای بر صحن مسجد گذارد .

 

دختر اسد بن هاشم در میان سرور و شادی مردم لب به سخن گشود و ضمن

 

 بر شمردن و جوه خدا داد مهتری و برتری خود بر زنان بزرگی چونان اسیه

 

همسر فرعون، مریم دختر عمران فرمود : دمی قبل چون اهنگ خروج کعبه

 

را نمودم هاتفی اواز در داد که یا فاطمه نام نوزاد را (علی) بگذار؛ چه ، خدای

 

علی اعلی می فرماید من او را از نام خویش برگذیده ، به ادب خود مودب ساخته

 

 و بر دقایق علم خویش اگاه نمودم ، اوست که بیت مرا از وجود بتان می پیراید

 

و اوست که بر بام ان اذان گفته وآان را تقدیس می کند وای بر انانکه او را دشمن

 

 دارند و از اطاعتش روی برگرداند .

 

*****************

 

و چنین از بدو تولد خدا را می ستود:

 

فاطمه ، دختر اسد بن هاشم ،مادر گرامی مولود کعبه (ع) می فرماید : چون علی

 

متولد شد او را محکم در قنداقی پیچاندم ، اما حضرتش با تکانی ان را پاره ساخت.

 

 پارچه ی قنداق را دولایه نمودم ،اما ان را نیز با اشارتی پاره نمود  بر تعداد

 

پارچه ها افزودم تا انجا که به شش تا رسید ودر تمامی حالات انها را نیز پاره

 

می نمود تا اینکه خطاب به من فرمود : مادر جان دستان مرا نبند . چرا که

 

می خواهم با انها خدای تعالی را در حد تضرع و و زاری بخوانم .(1)

 

علی باعشق تمام عبادت می کرد ،عبادت او رفع تکلیف نبود بلکه حقیقی بود.

 

در نماز سجده های طولانی ای داشت که سجده گاهش ازاشک مرطوب می شد ،

 

هنگام وضو گرفتن ی لرزید و لرزش حقیقی وجودش را در برمی گرفت .

 

علی هرشب بیدار است ،او با خدای خود راز و نیاز می کند ، برای علی رمضان

 

و شوال یکسان است . علی یکه و تنها در یان نخلستانهای فرات در نیمه های شب در

 

 مناجاتش چنین می گوید:

 

((ای خدای بزرگ به بهشت تو طمعی ندارم ، از دوزخ تو نمی هراسم ،من تو را

 

می پرستم زیرا فقط تو شایسته ی پرستشی ،اگر می خواهی مرا بسوزان و خاکسترم

 

 را به باد بسپار ،من همه را تحمل می کنم ؛ولی لحظه ی مرا از خود دور مکن که

 

 نمی توانم تحمل کنم ،من به تو عاشقم، من تاجر پیشه نیستم که در ازای عبادت تو

 

 پاداش بخواهم.))

 

 

 

(منتهی الامال ،ص204)

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آبان 1384ساعت 7:2  توسط  منتظر  |