تبليغاتX
چشمه ی آفتاب

چشمه ی آفتاب

دوستان خدا کیانند:

 

ادامه پست قبلی :

 

انها مادرم را تا مرز شهادت سوق دادند ،اورا که از سر راه برداشتند تازه به خانه ریختند .

 

 پدر که حال مادرم را دید ،برق غیرت در چشمانش درخشید ،خندق وار حمله برد ، عمر را

 

 بلند کرد و بر زمین کوبید ،گردن و بینی اش را به خاک مالید و چون شیر غرید: ای پسر

 

صحاک قسم به خدایی که محمد را به پیامبری برانگیخت اگر مامور به صبر نمی بودم به تو

 

 می فهماندم که حتک حرمت خانه پیامبر یعنی چه ؟ و باز خندق وار از روی او بلند شد تا

 

خشم عنان حلمش را نبرد .

 

 اما تداعیش جگرم را خاکستر می کند ،انها به خود نیامدند و از رونرفتند ، غلامش قنفذ و ابن

 

 خزائه و دیگران ریسمان در گردن پدر افکندند تا از او بیعت گرفتن به مسجد ببرند ولی

 

مادرم طاقت نیاورد ،خودش نمی توانست روی پاهایش بایستد اما امامت را هم نمی توانست

 

در چنگال دشمن ببیند .خود را با همه ی جراحت و نقاهت از جا کند و به دامن علی (ع)

 

اویخت و گفت :  نمی گذارم علی را ببرید ،

 

نمی دانم تازیانه بود یا قلاف شمشیر بود ،چه بود که عمر انقدر بر بازوی مادرم زد که از

 

 حال رفت و دستش رها شد .او از حال رفت و انها کشان کشان پدر را به مسجد بردند .

 

 من نمی دانم او با کدام توان به سوی مسجد دوید و وقتی علی را در چنگال دشمنان دید و

 

شمشیر را بالای سرش ، فریاد زد : عمر اگر دست از پسر عمویم بر نداری سرم را برهنه

 

می کنم و گریبان را چاک می دهم و همه تان را نفرین می کنم . به خدا نه من از ناقه ی

 

صالح کم ارج ترم و نه کودکانم کم قدر تر ..همه وحشت کردند .

 

ای وای اگر تو نفرین می کردی مادر ! ای کاش نفرین می کردی !

 

پدرم به سلمان گفت : برو و دختر رسول الله را دریاب ،اگر ا نفرین کند ...

 

و سلمان نزد مادر امد و پیغام را رسانید . اگر چه انوقت دست از پدرم برداشتند  و رهایش

 

کردند و مادرم تا پدرم را به خانه نیاورد ارام نگرفت ، ولی چه امدنی ؟ تمام بدنش پر از

 

جراحت بود . من نمی دانم کدام توان او را پابر جا نگه داشته بود .

 

مادرم مگر چه کسی خشم اشکار تو را نفهمید؟؟ چه کسی نارضایتی تو را از اوضاع زمانه

 

درک نکرد ؟ اگر کسی به من بگوید که من گونه ی نیلگون مادرت را و جای سیلی عمر را

 

روی گونه ی مادرت ندیدم ! می گویم صدای ناله اش را  در میان در و دیوار چطور ان را

 

هم نشنیدید ؟ اگر بگویید نشنیدم ،می گویم دود و اتش را چطور ،ان را هم ندیدید؟  نشنیدی ؟

 

 گریه ای را که بعد از ان مردم امدند و گفتند به فاطمه بگویید با صبح گریه کند یا شب ، که

 

ارامششان سلب شده؟! ان را چطور ؟ اگر بگویید ندیدم یا نشنیدم می گویم خطبه ی مسجد را

 

چطور ؟ اگر مدنی هم مانده بود که در مدینه بود امابه مسجد نیامده باشد؟؟

 

از همه دردناک تر برای ما این بود که مادرم توسط کسانی زخمی شد که خود زمانی پشت سر

 

 پیامبر (ص) نماز می خواندند و روز عید هم با او بیعت کردند ...!!

 

ادامه دارد...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384ساعت 7:31  توسط  منتظر  | 

                              

                                    امام رضا(ع) فرمودند :

 

 کسی که مرا زیارت کند کند در خانه ی دور من ، در روز قیامت من در سه مکان به

 

      فریاد او خواهم رسید تا اینکه او را از مشکلات مکان ها نجات دهم .

           

            اول: روزی که نامه ی اعمال به دست بندگان می دهند .

                    

                      دوم : به هنگام عبورا ز پل صراط .

 

           سوم : به هنگام میزان (که اعمال بندگان در انجا سنجیده می شود )

 

  سالروز ولادت هشتمین اختر تابناک ولایت  علی بن موسی الرضا مرتضی

  

                     برجمیع مومنین و مومنان مبارک و فرخنده باد .

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384ساعت 7:12  توسط  منتظر  | 

نام : حسن  

 

نام پدر:علی

 

سن :  ۸ سال

 

مردم عزیز، نوجوانان و جوانان

 

 سلام!،من امروز می خواهم برای شما  درد و دل کنم و حرفهایم را به گوش شما برسانم.

 

اگر از شما بپرسند که مادرتان را چقدر دوست دارید ؟ حتما می گویید خیلی ،به

 

اندازه ی دنیا و حتی بیشتر از ان ..

 

من هم کودک بودم و مادرم را خیلی دوست داشتم و عاشق اغوش گرمش بودم و

 

 عاشق دست نوازشگرش !اما چه زود نامردان دست نوازشگرش را از من گرفتند

 

 و مادرم را در میان در و دیوار تا سر حد شهادت بردند . هنوز یادم مانده روزی

 

 که پدرم و عباس مشغول غسل پیامبر بودند که صدای الله اکبر بلند شد و چنان

 

 درب خانه ی مان را کوبیدند که انگار ستون های خانه به لرزه در امد . مادرم

 

 با چهره ای اندوهناک و غمگین از رحلت پدر به پشت در رفت ولی در را باز

 

 نکرد ...

 صدایی بلند شد که در را باز کنید و گرنه خانه را اتش می زنیم .

 

 مادرم گفت:  شما را با ما چه کار است ؟ بروید و بگذرید عزاداری یمان را بکنیم .

 

اما دوباره صدای عمر بلند شد که در را باز کنید و به علی و عباس و بنی هاشم

 

 بگویید که بیایند مسجد و با خلیفه مسلمین بیعت کنند .

 

انها همه می دانستند که این دخت پیغمبر خداست که پشت در سخن می گوید

 

اما در کوتاه زمانی هیزم اوردند و در خانه را اتش زدند ؛او همچنان پشت درب

 

خانه ایستاده بود و تصور می کرد که به کسی که گوشهایش را گرفته ، می توان

 

 گفت هدایت چیست ؟

 

 خیر کجاست ؟ و رسالت چگونه است . در خانه تنی چند از اصحاب رسول خدا

 

 بودند ، اما هیچ کس به اندازه ی مادرم شایسته دفاع از حریم پیامبر نبود . مادرم

 

حلقه ی میان نبوت و ولایت بود ،واسطه ی بهترین پیوند رسالت و وصایت .

 

هرگز فراموش نخواهم کرد ، وقتی اتش از در خانه ی رسول خدا بالا رفت و

 

 عمر اتش بیار معرکه ی ابوبکر ،انچنان بر حریم خانه ی نبوت لگد زد که فریاد

 

 مادرم در میان در و دیوار به اسمان رفت . وقتی مادرم را از پشت در بیرون

 

 کشیدند، من میخهای خونین را دیدم مادرم می گفت گریه نکنید اما ما هزارن بار

 

در این مصیبت جان دادیم و خاکستر شدیم اما سخت جانی کردیم تا زنده ماندیم .

 

مادر ! من که دیدم خودت را در اغوش فضه انداختی و شنیدم که به او گفتی :

 

مرا بگیر فضه که محسنم  را کشتند . انها مادرم را تا مرز شهادت بردند ، او را

 

که از سر راه  برداشتند تا زه به خانه ریختند.....

 

(ادامه مطلب در پست بعدی )

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1384ساعت 7:23  توسط  منتظر  | 

                       خلقت فاطمه قبل از ادم بوده است !!!

 

ادم! فاطمه انسان نیست ،او انسیه الحورا ست.

خدایا نمی فهمم

خدا زهرا را افرید  قبل از ادم

 اینگونه که اول نور را افرید . سپس از ان نور فاطمه را افرید و از نور زهرا من و علی را خلق کرد

انگاه از نور وجود علی عالم هستی را خلق کرد

فاطمه را افرید ، از نور

نور  وجودی او ملائک را متعجب و مبهوت ساخت 

عجب نوری است ....

ملائک نا خوداگاه  به درگاه خدا سجده کردند

انقدر هول شدند که اول سجده کردندو یادشان رفت  بپرسندکه  خدایا این نور کیست که تمام تاریکی ها را روشن کرده است

 انگاه خداوند فرمود : هذا النور منی ( این نور من است )

در مقام فاطمه این بس که خدا در سوره اعراف به ملائکه دستور می دهد که به ادم سجده کنید

اما در خلقت زهرا ملائک خود ناخوداگاه به سجده می افتند ، ان هم نه به پای فاطمه بلکه به درگاه خود خداوند باری تعالی

که این چه مخلوقی است که خلق کردی؟

****** 

خدا ادم رو افرید

و همسرش حوا را افرید

سپس خدا  نفخت فیه من روحی  را انجام داد

روح را  دمید

ادم چشم باز کرد ، به خود بالید از صحنه ای که در مقابل چشمانش می دید

تمام مخلوقات به او سجده کرده اند ُملائک همه در حال سجده بر پای او هستند

من کیستم ؟

رو کرد و به حوا گفت :

ایا خدا بهتر از ما انسانی را ساخته است ؟

ایا می شود کامل تر از ما  خلق کرد؟

در اولین دقایق خلقت غرور ادم را فرا گرفت

جبریل امد گفت:

اری... کامل تر از تو خدا افریده است  ، ان هم قبل  از تو ....

 ادم ناراحت شد و گفت :

خدایا مگر نگفتی من اولین انسان مخلوق تو هستم؟

پس چبریل چه می گوید ؟

ندا امد نشانش بده  .....

جبرییل دست ادم را گرفت  و ادم دست حوا گرفت

در بهشت خدا به پرواز در امدند ، جبرییل ادم را تا  بهشت فردوس بالا اورد  ، تا به بهشت فردوس رسیدند ( بالاترین درجه بهشت)

خدایا چه می بینم

چرا همه جا نور است؟

این نور از چیست ؟

باز هم ندا امد :

ایها الادم هذا نور منی

اما بارالها این نور از کالبد یک زن بیرون می زند !!!

چگونه ممکن است انسانی ظرفیت نور وجود لایتناهی تو را داشته باشد؟

اصلا این کیست که این گونه ملائک به دور نور می گردند و طواف می کنند ؟

منادی گفت:

یا ادم این دختر پیغمبر اخر الزمان فاطمه است

به خود به مفتخر باش که  این دختر از نسل توست

 خدایا پس این انسان کامل تر از من ، فاطمه دختر محمد است ؟

چه می گویی؟

من ظرفیت این همه کمال را ندارم

انسیه الحورا یعنی چه ؟

ادم  خوب گوش کن

فاطمه انسیه است زیرا اورا در کالبد یک انسان به دنیا عرضه خواهم کرد

ولی حورا( فرشته ) است چون در ذاتش جز نیکی وجود ندارد

گویی می خواهم فرشته را در کالبد انسان به خلق عرضه کنم

ادم این اسم( فاطمه ) را حفظ کن دروقتی که بی پناه شدی او پناه توست ( یا ادم احفظ هذا الاسم ..) (اشاره دارد به هبوط ادم و توبه او و متوسل شدن به اسما پنج تن )

بیش از این نپرس که طاقت نمی اوری

باز هم  جبرییل دست ادم را گرفت ، ادم دست حوا گرفت

اماده هبوط به اولین جایگاه بهشت هستند

اما ادم طاقت ندارد

تشنه است ، تشنه دیدار دوباره ان مخلوق نورانی

می پرسد جبرییل  این ملائک زیر لب چه می گویند؟

برای چه به دور این مخلوق می چرخند ؟

اینگونه جواب می گیرد :

اینان همه در حال تسبیح هستند

ذکر خدا میگویند

از روز ازل تا ابد  به همین کار مشعول هستند

ادم می دانی ثواب این همه  عبادت برای کیست ؟

به ذات اقدس خداوند تمام ثواب این عبادات برای محبان دختر پیغمبر اخر الزمان است

******

« برگرفته از وبلاگ (من دیوانه)»

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 7:7  توسط  منتظر  | 

 

در آخرین روز زندگی پیامبر (ص) و در آخرین ساعات ، زهرا با اندوهی به چهره ی پدر می نگریست و می گریست و این شعر را زمزمه می کرد :

 سپید  چهره ای که به برکت چهره ی نورانی او مردمان از ابر باران می طلبند ، شخصیتی که پناه یتیمان و نگهبان بیوه زنان است .

پیامبر (ص) دیده گشود و نگاهی ضعیف به دختر خود فرمود :

 دخترم این شعریست که عمویت ابو طالب درباره ی من سروده است ؛ به جای آن این ایه را بخوان :

 

محمد (ص) فقط فرستاده خدا بود و پیش او هم فرستادگانی بودند ،اگر او بمیرد یاکشته شود شما به عقب باز می گردید (به جاهلیت ) و هر کس به عقب باز گردد هرگز به خدا زیانی نمی رساند و به زودی خدا شاکران را پاداش خواهد بود .

 

پیامبر سخت نگران آینده بود و ابرهای سیاه ارتجاع را می دید که چگون حق را می پوشانند وباران تفرقه و کجی بر سر امت می بارد .

تلاش علی نیز برای جلوگیری از حاکم شدن جنبش ارتجاعی و سعی در بازگرداندنحکومت به مسیر اصلی آن نتیجه نبخشید .

زید بن اسلم گوید : زمانی که علی (ع) و اصحابش از بیعت با ابوبکر خودداری کردند ، من از جمله کسانی بودم که همراه عمر به در خانه ی فاطه (س) بردیم تا به بیعت وادارشان کنیم ؛ پس عمر به فاطه (س) گفت تمام کسانی که در خانه اند بیرون فرست و گرنه خانه وهر آنکه را در انست به اتش می کشیم .

زید بن اسلم گوید: علی (ع) وفاطمه (س) حسن و حسین (ع) و گروهی از اصحاب پیامبر (ص) در خانه بودند .پس فاطمه (س( به عمر گفت : ایا فرزندان مرا به آتش می کشی؟ وعمر گفت به خدا سوگند که چنین می کنم ،مگر انکه خارج شوند و بیعت کنند .

نیروی نظامی گردانندگان سقیفه اماده بود تا هر حرکت مخالفی را سرکوب کند و هر خودداری کننده از بیعت با ابوبکر را به زور وادار به بیعت نمایند ،چنانکه بن عبد ربه آورده است که چون ابوبکر ، عمر را برای خارج ساختن گردامدان در خانه ی فاطمه (س) فرستاد ، به او فرمان داد که اگر از بیعت خودداری کردند با ایشان نبرد کند .

عمر نیز با پاره ای اتش افروخته بدانجا روی می آورد تا خانه را به اتش کشد . فطمه (س) با او روبه رو شد و گفت ای فرزند خطاب ! آیا برای آنی که خانه ی ما را به آتش بکشی ؟

و عمر گفت :اری مگر انکه به همان روید که امت رفته است .

نیروی نظامی گردانندگان سقیفه به فرماندهی خالد بن ولید برای گرفتن بیعت از کسانی که در خانه ی فاطمه بودند ،به خشن ترین شکل عمل کردند .انان به خانه ی فاطمه (س) تهاجم بردند و افراد را می گرفتند و باتندی و خشونت می بردند و با اجبار از ایشان بیعت می گرفتند ،مردم نیز گردامده بودند و می نگریستند و کوچه های مدینه انباشتهخ از مردم شده بود . چون فاطمه (س) دید که عمر و نیروهای نظامی اش با علی ( ع) انچان رفتار می کند ، فریاد بر آورد و ولوله کرد و گروهی بسیار از زنان بنی هاشم و دیگران با او همراه شدند .

فاطمه (س) بر حجره ی خویش آمد و با صدای بلند گفت : ای ابوبکر ! چه زود بر خاندان رسول خدا یورش آوردید ! به خدا سوگند دیگر تا هنگامی که خدا را ملاقات کنم با عمر سخن نخواهم گفت .بدین صورت کار خلافت و جانشینی رسول خدا پایان یافت و بدعتهای جدید در سیاست حکومت شکل گرفت ...

اباحت  وسیله در سیاست ، تمامت خواهی در قدرت ، تحت فشار قرار دادن مخالفان به هر صورت ، بیعت اجباری و امارت سلطه از بارز ترین وجوه این سیاست بود .....

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آذر 1384ساعت 8:12  توسط  منتظر  |