تبليغاتX
چشمه ی آفتاب

چشمه ی آفتاب

دوستان خدا کیانند:

                                                 بسم رب العلی

 

                                      هر قلب به سینه قبله گاهی دارد

                                      هر قبله برای خود خدایی دارد

                        اما ز درون خانه خدا گفت ایوان نجف عجب صفایی دارد                              

 

 

                                       عید بزرگ غدیر خم رو

 

         به همه ی شما شیعیان و دوستداران علی (ع) تبریک می گم

               ( تبریک و تهنیت بر دوستدارانش و لعن و نفرین بر دشمنانش )

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم دی 1384ساعت 9:15  توسط  منتظر  | 

 

با نزدیک شدن به ایام محرم، مباحثی را دنبال خواهیم کرد پیرامون عزاداری و                                    

                                       شبهات  مربوط به ان:

 

      آیا از نظر اسلام عزاداری امری خلاف شرع می باشد ؟

 

 

ما این را خوب می دانیم که حوادث اجتماعی تاثیر زیادی بر حالات روحی و روانی افراد می گذارد ودر صورت بروز حوادثهای ناگوار که منجر به فراغ یا از دست دادن کسی می شود که به او عشق می ورزیده ، سخت متاثر گشته و غم و اندوه وجود او را می گیرد ؛ و این واکنش ها طبیعی و فطری بوده که اصطلاحا به ان (عزاداری ) گفته می شود.

اما لازم به ذکر است که عزاداری ها وقتی مورد اهمیت واقع می شود که در رثای بزرگان باشد و هادیان دینی انجام گیرد ، چرا که سوگواری نه یک واکنش عادی و عاطفی ، بلکه احیا ی شعائر دینی تلقی می شود .

علی رقم وضوح مسئله ی عزاداری و مشروعیت ان در اسلام در سالهای اخیر شبهاتی راجع به ان مطرح شده  که این سنت دیرینه را در هاله ای از الهام فرو برده :

اما ما می خواهیم در اینجا سیمای حقیقی عزاداری را در پرتو قران وسنت و سیره ی مسلمانان به تصویر بکشیم :

معمولا مخالفان عزاداری دودسته اند : یکی مخالفان بُعد سیاسی و دیگری مخالفان بُعد فقهی ان.

عده ای هم در صدد شبهه پراکنی بوده و می گویند : چرا برای کسانی که چند قرن پیش زیسته اند  و به شهادت رسیده اند باید به سروسینه زد ؟

یا اینکه عزاداری و نوحه سرایی بر خلاف قضا و قدرالهی بوده و شرع مقدس به مومنان دستور داده که برای حوادث تلخ صبر نموده و سخنان باطل بر زبان جاری نکنند «الذین َ اذا اصابتهم مصیبةقالوا تالله و انا الیه راجعون »(سوره ی بقره ایه ی 156)

ازین رو حزن و اندوه جزو اخلاق مسلمانان نیست .

 

خوب ! شما در پاسخ به این شبهات چه می گویید ؟ بله شما ! به عنوان محب امام حسین و یارانش ؟ و به عنوان کسی که همه ساله برای این ظلم روا شده به مظلومترین انسان هستی به سر و سینه می زند؟

 

       اگر می خواهید نظر اسلام و قران را در پاسخگویی به این قبیل شبهات بدانید پست بعدی را  حتما

                                                     مطالعه کنید !

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم دی 1384ساعت 6:31  توسط  منتظر  | 

                    روزي براي زندگي

                دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است.

               تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقي بود.

پريشان شد و آشفته و عصباني نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد. داد زد و بد و بيراه گفت. خدا سكوت كرد. جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت. خدا سكوت كرد. آسمان و زمين را به هم ريخت. خدا سكوت كرد.

به پر و پاي فرشته‌و انسان پيچيد خدا سكوت كرد. كفر گفت و سجاده دور انداخت. خدا سكوت كرد. دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد. خدا سكوتش را شكست و گفت: عزيزم، اما يك روز ديگر هم رفت. تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي. تنها يك روز ديگر باقي است. بيا و لااقل اين يك روز را زندگي كن.

لا به لاي هق هقش گفت: اما با يك روز... با يك روز چه كار مي توان كرد؟ ...

خدا گفت: آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند، گويي هزار سال زيسته است و آنكه امروزش را در نمي‌يابد هزار سال هم به كارش نمي‌آيد. آنگاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: حالا برو و زندگي كن.

او مات و مبهوت به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش مي‌درخشيد. اما مي‌ترسيد حركت كند. مي‌ترسيد راه برود. مي‌ترسيد زندگي از لا به لاي انگشتانش بريزد. قدري ايستاد... بعد با خودش گفت: وقتي فردايي ندارم، نگه داشتن اين زندگي چه فايده‌اي دارد؟ بگذارد اين مشت زندگي را مصرف كنم.

آن وقت شروع به دويدن كرد. زندگي را به سر و رويش پاشيد. زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد. چنان به وجد آمد كه ديد مي‌تواند تا ته دنيا بدود، مي تواند بال بزند، مي‌تواند پا روي خورشيد بگذارد. مي تواند ....

او در آن يك روز آسمانخراشي بنا نكرد، زميني را مالك نشد، مقامي را به دست نياورد، اما ....

اما در همان يك روز دست بر پوست درختي كشيد، روي چمن خوابيد، كفشدوزدكي را تماشا كرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي كه او را نمي‌شناختند سلام كرد و براي آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد. او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد. لذت برد و سرشار شد و بخشيد. عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.

او در همان يك روز زندگي كرد، اما فرشته‌ها در تقويم خدا نوشتند:

 امروز او درگذشت. كسي كه هزار سال زيسته بود!

 چلچراغ شماره145

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم دی 1384ساعت 7:7  توسط  منتظر  | 

 

آن روز که يک مسيحي عاشق علي عليه السلام شد 

   

عاشقان اميرالمؤمنين در تمام دنيا با کتاب الامام علي، صوت العدالة الانسانيه جرج جرداق، نويسنده بزرگ لبناني آشنا هستند.

 

تتبع و تحقيقات جرج جرداق، واکاوي و تفحص در زندگي و احوالات اميرالمؤمنين نيست؛ بلکه شرح عشقي است به شخصيتي بزرگ و فرا انساني.

 

در سال 2002 ميلادي رضا اميرخاني، داستان نويس کشورمان که به همراه تعدادي از نويسندگان ديگر به لبنان سفر کرده بودند، ديداري نيز با جرج جرداق داشته که، شرح اين ديدار را در اينجا براي شما عزيزان مي آوريم.

 

واقعيت آن است که ما - 5 نويسنده - از طرف جميعت دفاع از ملت فلسطين و با پشتيباني سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامي به لبنان رفته بوديم. صبح وقتي ميزبان مان، هاشمي رايزن فرهنگي فعال و نشيط جمهوري اسلامي، خبر لغو سفر بعلبک را - به دليل شرايط بد جوي - به ما داد، بدجور پکر شديم. هيچ خيال نمي کرديم که ايشان پيشتر براي خالي نبودن برنامه، وقتي براي ساعت 12 ظهر دوشنبه چهاردهم بهمن ماه 1381 از جرج جرداق گرفته است.

 

خانه جرج جرداق، در محله الحمرا است. محله اي مسيحي نشين در شمال غرب بيروت؛ بيروت نمايشگاهي است از ملل و مذاهب. شوخي نيست، کشوري با حدود 10 هزار کيلومتر مربع مساحت و 3 ميليون نفر جمعيت، 18 مذهب رسمي دارد. تا پيش از رفتن به لبنان همواره برايم سؤال بود که هويت يک لبناني چگونه تعريف مي شود؟ چه مؤلفه هايي هويت لبناني را مي سازد؟ کشوري به اين کوچکي چگونه توانسته است تا اين حد خبرساز باشد و در فرهنگ پيشرو؟ چه چيزي جز زبان، اين کشور را که در آن هيچ نماد عربي – پوشش، معماري، حتي آب و هوا! – ديده نمي شود، با ساير کشورهاي عرب پيوند داده است؟ تقابل مدرنيسم فرانسوي و سنت عربي چه آش درهم جوشي را پديد آورده است؟ کهن الگوي انسان لبناني کيست؟

 

با احتساب ترافيک بيروت حدود 5 دقيقه زودتر از زمان ملاقات، به محله الحمرا رسيده ايم. راننده رايزني کنار کافه اي نقلي مي ايستد و ما نشاني را براي دو پيرمردي که پشت ميز نشسته اند، مي خوانيم. هر دو به تأسف سر تکان مي دهند که شارع امين مشرق را نمي شناسند. بعد با ناراحتي مي گوييم که با استاد جرج جرداق قرار داريم. ناگهان از جا مي پرند و مي گويند، خانه جرج جرداق دو خيابان آن طرف تر است. با راهنمايي آنها به راحتي منزل را پيدا مي کنيم. الحمرا محله اي است مرفه تر از ساير محلات بيروت و دست کم اسمش ما را به ياد قصر الحمرا مي اندازد. انتظارش را نيز داشتيم. نويسنده اي که يک کتابش در جهان تشيع بيش از يک ميليون نسخه، فروش داشته است، بايد هم در چنين محله اي زندگي کند.

 

اما ... واقعيت آن است که هر چه از خيابان اصلي دورتر شديم، بيشتر شک کرديم! خانه جرج جرداق يک آپارتمان معمولي در يک ساختمان قديمي در خياباني متوسط بود. اسمش را روي زنگ پيدا کرديم. خودش جواب داد و در را باز کرد. چشمتان روز بد نبيند. قصر الحمرا، آپارتماني بود حدود 100 متر، مملو از روزنامه و کتاب و بروشور، نه مرتب و طبقه بندي شده، و نه تميز و پاکيزه. انگار کن که 200 کيلو روزنامه و 20 کارتن کتاب را بدهي دست يک بچه بازيگوش و بگويي هر جور که خواستي آنها را پخش و پلا کن! تابلويي هم به ديوار آويزان بود؛ مجلس رقصي کج! در حضور سلطاني خاک آلود! البته ناگفته نماند يک وجب خاک (دقيقاً همان 5 انگشت!) روي همه چيز نشسته بود، جوري که روي هيچ صندلي و مبلي نمي توانستيم بنشينيم. وقتي خواستيم چند کتاب را از روي مبلي برداريم تا جا باز شود، استاد به سرعت جلو دويد و با دقت کتابها را برداشت و در جايي ديگر قرار داد. انگار نظمي در ميان اين بي نظمي حاکم بود. بگذريم؛ در زمان بسيار کوتاهي، همه اينها را خلق مهربان و چهره خندان استاد 75 ساله محو کرد.

 

پرسيد که آيا عربي مي فهميم؟

 

جوابش داديم: شوي شوي! (کمي!) اما اشاره کرديم که السيد شريف، کار ترجمه را انجام مي دهد.

 

ديگر جرج جرداق با ما صميمي شده بود. به او گفتيم که خانه همه اهل قلم همين شکلي است. خنديد و جواب داد: زن و بچه ام به خاطر همين خانه از دست من به ده مان فرار کرده اند...

 

همان ابتداي کار سؤال کرديم که آيا استاد تا به حال به ايران سفر کرده است؟ و او جواب داد که دو بار، يک بار براي بزرگداشت سعدي و ديگر بار هم همين دو سال پيش (يعني 2000 ميلادي). مردمان ايران زمين را بسيار دوست مي دارم، برخلاف ناشرانش! خنديديم. من به ايشان گفتم که جنگ ناشر و نويسنده يک جنگ جهاني حي و قيوم است؛ اما او بلافاصله صحبت مرا قطع کرد:

 

- نه! در اروپا، خاصه درفرانسه اين جور نيست. هنوز کار من در نشريه فنون الجميل (هنرهاي زيبا يا Fine Arts) چاپ نشده است، آنها پيشاپيش چک حق التأليف را پست مي کنند؛ اما من بايد به مکتبه بروم و بالاي همين کتابم که يک ناشر بحريني بدون اجازه تجديد چاپ کرده است، 40 دلار پول بدهم! اين کارها مختص ما شرقي هاست. در عرصه فرهنگ، ناشران شما با اين کارهاشان زيبايي هاي اسلام را از ميان مي برند. دقيقاً مثل بن لادن در عرصه سياست.

 

بعدتر ، نگاه مي کنم به اولين ترجمه امام علي، صداي عدالت انسانيت، اثر سيدهادي خسروشاهي. در شهريور سال 1344 هجري شمسي خسروشاهي چندان مقيد و دقيق بوده است که در صفحات اول کتاب، نامه خود به جرداق را براي ترجمه و اجازه جرداق چاپ زده است.

 

" از من اجازه خواسته ايد که هر 5 جلد کتاب مرا به فارسي ترجمه کنيد و من اين اجازه را به شما مي دهم...

 از او درباره چگونگي علاقه مند شدنش به شخصيت اميرالمؤمنين سؤال شد:

 

- من متولد 1926 هستم. در ده مرجعيون به دنيا آمده ام. دهي در ژنوب (جنوب) لبنان! دهي که اهل آن مانند ساير دهات اطراف، ذوق اصيل ادبي دارند... .

 

جالب است بدانيد براي شناخت لهجه لبناني در ميان لهجه هاي مختلف عربي کافي است به مخرج جيم دقت کنيد. لبناني ها از تلفظ جيم عاجزند و آن را «ژ» تلفظ مي کنند. (اين هم براي آنهايي که خيال مي کنند عربها گچ پژ ندارند!) جالب تر است که بدانيد در لبنان اهل ده بودن! نمودار اصالت است. کاملاً به خلاف مملکت ما که هنوز لهجه مان بر نگشته، ادعاي پايتخت نشيني مي کنيم. يعني آنها به هيچ وجه دوست ندارند که خود را اهل عاصمه - پايتخت- بلدشان، بيروت بدانند. به عکس، هر جايي که مي روند اصالت روستايي خود را به رخ مي کشند. ضمن آن که فراموش نکنيم روستاييان عرب (باديه نشينان قديم) به دليل فصاحت و بلاغت، همواره بهترين افراد براي تحقيق اهل لغت بودند. بگذريم، استاد با ذوق اتيمولوژيکش ادامه داد:

 

- من زاده مرجعيون هستم. مرجعيون از دو لغت مرج و عيون تشکيل شده است. يعني محلي که در آن چشمه ها پيش مي آيند. کنايه از سرسبزي و طراوت. (و البته راست مي گفت، ديروزش ما در بازديد از جنوب به طور اتفاقي از آن روستاي مرزي گذر کرده بوديم.) ده ما مملو از چشمه بود و من نيز کودکي مملو از شور. هر روز از مدرسه فرار مي کردم و به يکي از اين چشمه ها پناه مي بردم. مدير مدرسه و معلمان همواره به دنبال اين کودک فراري بودند و هر روز به خانواده ام اعتراض مي کردند. در اين ميان فقط برادرم حامي من بود. فؤاد جرداق.

 

 - همان فؤاد جرداق شاعر؟

 

- بله! برادر بزرگ من، فواد جرداق، شاعر و لغوي بود. بسيار اهل مطالعه. اصلاً او مرا به اين وادي کشاند. هر زماني که پدر و مادر، معلم و مدير، معترض من مي شدند از من دفاع مي کرد و به من مي گفت : تو خارج از مدرسه بيشتر چيز ياد مي گيري. حقيقت آن است که او بعد از اين که پشتکار مرا در خواندن متون ادبي ديد، روزي کتابي قطور به من هديه داد و گفت، همه ادبيات عرب در همين کتاب خلاصه شده است... .

 

- نهج البلاغه؟!

 

- آري! من نهج البلاغه را به دست مي گرفتم و از مدرسه مي گريختم و مي رفتم در کنار چشمه اي، به صخره اي تکيه مي دادم و غرق درياي نهج البلاغه مي شدم.

 

پس همين کتاب شما را با اميرالمؤمنين آشنا کرد!

 

نه! من تازه گرفتار ادبيات امام علي شده بودم و نه گرفتار شخصيت امام. فراموش نکنيد که ما مسيحي بوديم و در دفهي مسيحي نشين مي زيستيم. پس خيلي به امام علي علاقه اي نداشتيم. البته برادرم فؤاد هر وقت که مهمان داشتيم، اشعاري در مدح اميرالمؤمنين براي مهمان ها(ي مسيحي) مي خواند و همين کمک مي کرد به من!

 

چگونه به شخصيت جامع اميرالمؤمنين نزديک شديد؟

 

- وقتي رفتم دانشگاه همزمان در دو رشته ادبيات عرب و فلسفه عرب تحصيل و بعد  تدريس مي کردم. در هر دوي اين رشته ها مجدداً با امام علي برخورد کردم، به عنوان شخصيتي بزرگ در ادبيات و فلسفه.

 

تصميم گرفتم يک تحقيق خيلي جدي بکنم پيرامون اين شخصيت. از عقاد و طه حسين بگير تا علماي شيعه. هر کتابي را که مرتبط با امام علي بود، خواندم. با مطالعه اين کتاب ها متوجه شدم که همه در مورد ولايت امام علي، حقانيت يا عدم حقانيت او صحبت کرده اند و شخصيت بزرگ او در اين بحث ها گم شده است. چندان در حواشي مسأله خلافت فرو مانده اند که چهره نوراني علي را نديده اند. زمامداري علي را ديده اند؛ اما از انسانيت او مغفول مانده اند. من سيراب نشدم. پس شخصيت درخشان و بزرگ او را شکافتم. فقد بقرت عبقريته! دوباره برگشتم به کنار سرچشمه هاي مرجعيون، عيون مرجعيون و نهج البلاغه دوران کودکي، اما با روشي جديد. همه کتابهايم درباره امام علي را همين گونه نوشتم... .

 

استاد ! از اولين کتاب بگوييد صوت العدالة الانسانيه...

 

اتفاقاً ماجرايش خيلي زيباست. شما حتماً خيال مي کنيد که با کمک مسلمانان اين کتاب چاپ شد؟ (سر تکان مي دهيم - مي خندد ) همان طور که متنش را مي نوشتم، سردبير مجله الرساله آمد و گفت به ما بده که شماره به شماره چاپ کنيم. من قبول نکردم. بعد از اصرار و الحاح فراوان او عاقبت دو قسمت از متن را به او دادم. بلافاصله بعد از چاپ، رئيس کشيشان و راهبان فرقه کرمليه (از فرق ماروني مسيحي) گفت: من خودم اين را به هزينه خودم چاپ مي کنم. طبيعتاً خيلي خوشحال شدم. براي اين که ديدم از دست اين ناشرها - که عمده شان واقعاً دزدند-  خلاصي يافته ام.

 

و بعد حتماً مسلمانان شما را پيدا کردند!

 

خير اتفاقاً اول کار، مسيحي ها فهميدند و آمدند پهلوي من. ذوق زده و شادان. مي گفتند تو عرب را سرافراز کرده اي. پول جمع کرده بودند و مي خواستند پول چاپ کتاب را به من بدهند. گفتم اين کتاب را با پول خودم چاپ نکرده ام و رئيس راهبان کارمليه چاپ کرده. رفتند که به او پول بدهند. او گفت خجالت بکشيد، من اين را چاپ نکرده ام. اين پول راهباني است که در اينجا عبادت مي کنند. ببريد اين پول را بدهيد به فقرا. بعدها آن کشيش - رئيس راهبان کارمليه - به من گفت من امام علي را دوست دارم و از برکت او فقراي ما نيز به نوايي رسيدند.

 

عجب، استاد! بالاخره مسلمان ها چه کردند؟

 

اول از همه قاسم رجب صاحب مکتبه اي در بغداد – کتاب را برد و طواف داد دور ضريح اميرالمؤمنين؛ اما بعد از او بعضي برادران شيعه اين کتاب را بارها چاپ کردند و به من چيزي ندادند و متأسفانه حتي براي خريد کتاب خودم به کتاب فروشي ها مي رفتم.

 

آيا تا به حال به نجف رفته ايد؟

 

نه! تا به حال به نجف نرفته ام. (شگفتي ما را که مي بيند، توضيح مي دهد:) اما دو بار به کربلا رفته ام براي سخنراني. آنجا مقام (قبر) امام حسين، پسر ايشان را نيز زيارت کرده ام.

 

دوست نداريد به زيارت اميرالمؤمنين مشرف شويد؟

 

راستش را بخواهيد تا وقتي اين مردک زمامدار است نه. صدام حقيقتاً آدم کثيفي است. قوميت عرب را به مسخره گرفته است. ننگ عرب است.«- اين مصاحبه در زمان صدام انجام شده است-»

 

امام خميني را چگونه ديده ايد؟

 

خميني بزرگترين رهبر جهان اسلام بوده است، در ميان معاصران. خيلي بالاتر از حتي ناصر. من بزرگي و عظمت و حتي علم خميني را از اخبار مي توانستم فهم کنم؛ اما دو سال پيش که به ايران رفتم و خانه محقرش را ديدم، چيزي عظيم تر در او يافتم و آن نبود مگر صداقت و ساده زيستن و با مردم بودن...

 

استاد! تأليفات حضرتعالي بسيار متعددند. از تحقيقاتتان پيرامون اميرالمؤمنين، پنج جلد صوت العدالة الانسانيه، علي و حقوق بشر، علي و انقلاب فرانسه، علي و سقراط، علي و عصر او، علي و مليت عرب، تا داستان فنانون احبا و اشعار فينوس و الشاعر ... و بسياري کتب ديگر. الان آيا با توجه به کبر سن هنوز – به جز اين برنامه صبحگاهي در راديوي ملي – مشغول نوشتن هم هستيد؟

 

بله! (انگار به استاد برمي خورد) من با نوشتن زنده ام. همين الان بيست کار چاپ نشده دارم. بعضي ها مثل کتابي راجع به دعبل خزاعي - شاعر اهل بيت هنوز چاپ نشده. کاري راجع به ابونواس اهوازي که در اصل اهل لغت و از بنيانگذاران علم نحو عربي است که همه ايراني بوده اند. از سيبويه بگير و بيا تا همين ابونواس... الان يک اپراي من در همين بيروت اجرا مي شود به نام "انا شرقيه" (من بانوي شرقي ام) و کاري که هنوز مشغول نوشتنش هستم به نام حکايات ... داستان هايي طنزآلود از زندگي خودم... .

 

استاد کدام کارتان را بيشتر دوست داريد؟

 

(کمي فکر مي کند) همين حکايات را که مشغول نوشتنش هستم.

 

مي گويم نويسنده اي که کار ننوشته اش را بيشتر دوست داشته باشد، هنوز جوان است... مي خندد.

 

از او راجع به ادبيات داستاني عرب پرسيده شد و او جواب مي دهد.

 

خوشحالم از اين که داستان هاي ميخائيل نعيمه و نجيب محفوظ را پشت ويترين کتاب فروشي هاي پاريس مي بينم.

 

(بعد ناگهان مي پرسد آيا لامارتين را مي شناسيد؟ ما سر تکان مي دهيم که بله!) در يکي از کتاب فروشي هاي پاريس من يک کتابي از لامارتين گير آورده ام، قديمي، راجع به پيامبر شما که کتاب بسيار نفيسي است؛ اما متأسفانه مسلمانان دنبال اين چيزها نيستند. مثلاً همين "علي و الثوره الفرينسيه" را هيچ مسلماني نيامده است به فرانسه ترجمه کند. آيا ترجمه اين کتاب خدمتي به اسلام نيست؟ آيا مسيحيان بايد اين کتاب حاضر و آماده را به فرانسه ترجمه کنند؟ آيا کتاب "امام علي و قوميت عربي" که يک کتاب بسيار دقيق است که چگونه امام از مسأله قوميت و به دور از ناسيوناليسم منحط به انسانيت مي رسد، شايسته تحقيق و تتبع نيست؟

 

من عقيده دارم امام علي از مسيح بالاتر است. من شيفته شخصيت انساني امام شده ام. ما کلاً مسيحي بوده ايم و بالطبع به امامت امام علي اعتقادي نداريم. (درمانده ايم که اين چگونه بي اعتقادي و چگونه اعتقادي است که هيچ گاه حاضر نيست اسم اميرالمؤمنين را بدون امام بياورد! راستش کمي پريشان شده ايم. مگر مي شود کسي بهترين سالهاي جواني اش را بي اعتقاد روي چنين موضوعي کار کند و چنان اديبانه ... اما استاد بي توجه به ما ادامه مي دهد.) من در خانواده اي مسيحي بزرگ شده ام که اعتقاد به اين چيزها نداريم، اما بگذاريد خاطره اي با مزه برايتان تعريف کنم. پدر من حجار بود، سنگ تراش. کارهايش را مي فروخت و به دهات اطراف مي برد و روزي اش از اين راه  به دست مي آيد. اما سنگي را در خانه نگاه داشته بود و دو سال روي آن کار مي کرد. بعد که کارش تمام شد آن را به سر در خانه مان آويخت.

 

حساس شده ايم تا بدانيم چه چيزي به سر در خانه اين خانواده مسيحي در ده مسيحي نشين مرجعيون نصب شده بوده است. از استاد مي پرسيم:

 

روي آن سنگ چه نوشته شده بود؟

 

استاد مي خندد و مي گويد : " لافتي الا علي لا سيف الا ذوالفقار."

 

 برگرفته از سايت تبيان

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم دی 1384ساعت 7:2  توسط  منتظر  | 

 

                                            آن سوي پنجره

در بيمارستاني ، دو مرد بيمار در يك اتاق بستري بودند . يكي از بيماران اجازه داشت كه هر روز بعد از ظهر يك ساعت روي تختش بنشيند . تخت او در كنار تنها پنجره اتاق بود . اما بيمار ديگر مجبور بود هيچ تكاني نخورد و هميشه پشت به هم اتاقيش روي تخت بخوابد . آن ها ساعت ها با يكديگر صحبت مي كردند ؛ از همسر ، خانواده ، خانه ، سربازي يا تعطيلاتشان با هم حرف مي زدند .

هر روز بعد از ظهر ، بيماري كه تختش كنار پنجره بود ، مي نشست و تمام چيزهايي كه بيرون از پنجره مي ديد ، براي هم اتاقيش توصيف مي كرد .بيمار ديگر در مدت اين يك ساعت ، با شنيدن حال و هواي دنياي بيرون ، روحي تازه مي گرفت .

مرد كنار پنجره از پاركي كه پنجره رو به آن باز مي شد مي گفت . اين پارك درياچه زيبايي داشت . مرغابي ها و قو ها در درياچه شنا مي كردند و كودكان با قايق هاي تفريحي شان در آب سرگرم بودند . درختان كهن منظره زيبايي به آن جا بخشيده بودند و تصويري زيبا از شهر در افق دور دست ديده مي شد. مرد ديگر كه نمي توانست آن ها را ببيند چشمانش را مي بست و اين مناظر را در ذهن خود مجسم مي كرد و احساس زندگي مي كرد.

روز ها و هفته ها سپري شد .

يك روز صبح ، پرستاري كه براي حمام كردن آن ها آب آورده بود ، جسم بيجان مرد كنار پنجره را ديد كه در خواب و با كمال آرامش از دنيا رفته بود . پرستار بسيار ناراحت شد و از مستخدمان بيمارستان خواست كه آن مرد را از اتاق خارج كنند .

مرد ديگر تقاضا كرد كه او را به تخت كنار پنجره منتقل كنند . پرستار اين كار را برايش انجام داد و پس از اطمينان از راحتي مرد ، اتاق را ترك كرد .

آن مرد به آرامي و با درد بسيار ، خود را به سمت پنجره كشاند تا اولين نگاهش را به دنياي بيرون از پنجره بياندازد . حالا ديگر او مي توانست زيبايي هاي بيرون را با چشمان خودش ببيند .

هنگامي كه از پنجره به بيرون نگاه كرد ، در كمال تعجب با يك ديوار بلند آجري مواجه شد

**************

مرد پرستار را صدا زد و پرسيد كه چه چيزي هم اتاقيش را وادار مي كرده چنين مناظر دل انگيزي را براي او توصيف كند ؟

پرستار پاسخ داد : (( شايد او مي خواسته به تو قوت قلب بدهد . چون آن مرد اصلأ نابينا بود و حتي نمي توانست اين ديوار را ببيند .))

(برگرفته از وبلاگ قلبها دارد در میان تاریکی)

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم دی 1384ساعت 7:26  توسط  منتظر  | 

 

 

           حدیثی زیبا از امام صادق :

 

بدانچه امید نداری امیدوار تر باش ، از انچه به ان

 

                    امید داری

 

زیرا حضرت موسی از خانه بیرون رفت تا اتش تهیه کند پس خدا با او

 

سخن گفت و اوبا منصب  پیامبری بازگشت،ملکه ی صبا بیرون شد و

 

به حضرت سلیمان ایمان اورد ، ساحران فرعون به هدف دستیابی به

 

عزت برون شدند ودر حالی که مومن شده بودند باز گشتند .

 

عمر بن یزید گفته:

 

مردی نزد امام صادق (ع) امد و در خواست وامی ازیشان نمود ومن

 

نیز با او بودم ،حضرت فرمود : امروز چیزی نزد ما نیست ولی فردا

 

برای ما رنگ و حنایی می اورند و به فروش می رسد و به تو خواهیم 

 

داد انشاءالله ؛ ان مرد گفت: وعده ای به من بدهید .

 

فرمود : چگونه وعده ات بدهم در حالی که من بدانچه اکنون امید ان را

 

ندارم امیدوارترم از انچه امید انرا دارم.

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم دی 1384ساعت 7:8  توسط  منتظر  | 

 

                           به مناسبت ایام میلاد مسیح:

 

     داستانی از حضرت عیسی با شیطان درمورد فضیلت تسبیح:

 

      شیخ صدوق در کتاب مجالس خود از ابن عباس روایت کرده :

:

چون سی سال از عمر حضرت عیسی گذشت ، خداوند ایشان را به نزد قوم بنی اسرائیل

 

مبعوث فرمود ؛ پس شیطان در گردنده ی بیت المقدس – گردنه ی «افیق» به نزد او امده

 

 و گفت :

 

 ای عیسی تو هستی که بزرگی پروردگارت بدانجا رسیده که بدون پدر افریده شدی ؟

 

-عیسی فرمود بلکه عظمت و بزرگی ان پرودگار است که مرا بوجود اورد همانگونه که

 

ادم و هوا را بوجود اورد .

 

ابلیس گفت : تویی که عظمت خداییت بدانجا رسید که در گهواره سخن گفتی ؟

 

-               بلکه عظمت ان خدایی است که مرا در کودکی به زبان در اورد و اگر می خواست

 

لالم می کرد .

 

ابلیس: تویی که عظمت خداییت بدانجا رسیده از گل همانند پرنده ای میسازی  و در ان

 

می دمی و همچون پرنده ای می شود .

 

-         بلکه عظمت خدایی است که مرا و تمامی هر انچه مسخر من کرده همه را او

 

افریده

 

ابلیس : تویی که عظمت خداییت بدانجا رسیده که بیماران را شفا می دهی .

 

-         بلکه عظمت از ان خدایی است که من به اذن ا بیماران را شفا می دهم .

 

ابلیس : تو یی که بزرگی خداییت بدانجا رسیده که مرده ها را زنده می کنی ؟

 

- بزرگی از ان کسی است که من به اذن او مردگان را زنده م کنم و به ناچار انها را

 

که زنده کردم خواهند مرد و مرا نیز می میراند ...

 

و همچنان چیزی می گفت تا به خیال خود ان حضرت را وسوسه کند و از راه بدر کند

 

که ناگهان عیسی گفت :

 

منزه است خداوند به پُری اسمانها و مرکب کلماتش و هم وزن عرشش و     

       

                            خوشنودی خودش .

 

همین که شیطان این تسبیح را شنید به سرعت از ان حضرت دور شد و

 

                     همچنان بیامد  تا در« لجةخضرا ء » افتاد...

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم دی 1384ساعت 7:50  توسط  منتظر  | 

 

ادامه ی پست قبلی..

 

آری ! پدرم که خود اسوه ی مقاومت و صلابت بود و از استواری های

 

 مادرم لذت می برد ،اکنون دلش از مشاهده ی حال و وضع مادرم خون

 

 بود . زنی هجده ساله ولی اینچنین رنجور و خسته ! خدا بکشد دشمنان تو

 

 را مادر که در طول چند ماه با سوهان خباثت ،رشته ی حیاتت را بریدند

 

 و ما را یتیم کردند ...

 

دوستداران من ،انوقت صدای حق پدرم را هیچ کس نشنید ،اما امروز

 

 شما صدای مرا بشنوید و به خاطر بسپارید..

 

 

اما ما چه کردیم ؟؟؟؟؟؟؟؟

 

این از حجاب !!!!

و این از تفریحات سالم ؟!!!!!

 

واین هم از سینما . مروج فرهنگ و اخلاق !!!!!!!!

 

         

      یا فاطمه ! تو که می دانستی ما امروز اینچنین خواهیم شد ؛ پس چرا ؟

 

     چرا با هزار درد در تن و خون در دل ، فرزندان خود را که عاشقشان

 

      بودی !وهمسرت  را که عاشقانه دوست می داشتی برای همچون ما

 

      ناسپاسان قدر نشناس رها کردی و رفتی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

          !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

               خدایا هرچه زودتر ظهور حجتت را برسان  

     

                                  آمین

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم دی 1384ساعت 7:30  توسط  منتظر  |